![]() |
![]() |
|
|
به نام آنکه می دانم تنهایم نمی گذارد نمی دانم! یا دل من گرفته با آسمان همیشه بارانیست . از تو آری ... از تو باید می گذشتم تا شاید ، به آخر قصه می رسیدم . آخر قصه ی من و تو که می دانم هیچ گاه ما نمی شود... تو آمدی و آرزوی ماندنت بر دل ماند . چه می خواهی ؟! چرا نمی گویی ؟! چرا اینگونه مجنون وار مرا به دنبال خود می کشی؟! بانوی هزار قصه ی من چرا نمی گویی ؟ بگو ... بگو تو خود خوب می دانی که من هنوز بی قرار عاشقی ام. حرفی بزن . سخنی بگو ... چرا این گونه خسته ام می کنی ؟! در کدامین قصه اینگونه دل شکستن رسم عاشقیست ؟ در کدامین دادگاه جرم عاشقی، غربت است ؟! تا به کی باید اینگونه دیوانه وار فریاد زنم ؟! گل من ! عزیز دلم ... کدامین قصه تو را اینگونه آشفته کرده که تو مرا در خواب نمی بینی ؟! به کدامین حدیث عاشقی ، اینگونه گرفتار شدم ؟ به کدامین سخن نگفته بر دار شدم ؟! عزیز دلم به کدامین گناه این گونه مجنون شدم ؟؟ دگر اشکم مرا یاری نمی کند. هنوز هر صبح تا شام چشم بر قاب پنجره دوخته ام . تا شاید بیایی یا نمی دانم .. تا شاید قاصدکی خبری از تو برایم بیاورد.... یادت می آید ؟ قاصدکی را با هم به پرواز در آوردیم تا خبر عاشقی ما را به فرشتگان آسمان بگوید ؟ آری هنوز منتظرم ... تا قاصدکم برگردد و به او بگویم : با رفتن تو ، او هم از کنارم رفته است و دیگر حتی سایه اش بر دیوار دلم نمانده است . قاصدکم به او بگو : قول می دهم
فقط اگر یک بار کلام "دوستت دارم" را بشنوم ؛ دگر مرگ را عاشقانه بپذیرم
و جانم را فدای کلامش کنم. فقط بگو یک بار : باشد می آیم ...
می آیم به سراغت
عزیز دلم |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و هشتم آبان 1386ساعت 13:30 توسط دکتر علیرضا امینی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
| نوشته های پیشین |
|
مهر 1388 اسفند 1387 دی 1387 شهریور 1387 اسفند 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 |
| پیوندها |
|
سعید پور محمودی ورود ممنوع یک سبد ترانه ( سارا فراهانی ) ...حدیثی که اش نمی خوانی بر دیگر |
|
RSS
|