تبليغاتX
به نام نامی او - دریای جنون
به نام او که رنگ زد بر هرچه بی رنگی

نمی دانی حال مرا٬ نمی دانی که چه گذشت بر این حال و هوای غریبی

وای خدای من٬ امروز با تو سخن می گویم٬ امروز تو را فریاد خواهم زد٬امروز از تو خواهم پرسید که چیست این حال و هوای عاشقی٬ چیست این زمزمه باد و باران٬ چیست این حرف و حدیث امروزی٬ چیست این خواب کودکانه ی نابهنگام بی باور

خدایا چیست این هیاهوی عاشقی

چیست این دلتنگی های شبانه٬ چیست این شب زنده داری های عاشقانه٬ چیست این هیاهوی عاشقی

وای خدایا چه ساده و چه بی ریا٬ پیشتر اسمان دلم ابی بود اما چه گذشت در این عاشقی که امروز اسمان دلم ابری است... مانند انکه سالهاست ابی اسمان به میهمانی او نیامده است٬ چه بگویم٬ که عاشقی مرا وادار به حیاتی کرد که باورش بر این دل خسته نتوان نوشت٬ چه بگویمت که باورت شود چه گذشت بر این دل وامانده بی قرار!!!

تو بگو چه بنویسم برایت...سعی کردم٬ تا تمام عاشقی را برایت ساده تعریف کنم٬ تا برایت ارام زمزمه کنم حدیث عاشقی را

اما نفهمیدی٬ نمی دانم٬ شاید تعریف من هیچگاه به گوش تو نرسید یا نمی دانم شاید میان تعریف من و تو هزاران فرسنگ فاصله است... فایده اش ز چیست که چه بنویسم برایت.....

گفتن بیهوده من و شنیدن بیهوده تو... که ما عشق را دو جور معنا کرده ایم.

اما عشق٬ عشق در ایین من یعنی سر سپردن به هرچه ارام کند حال و هوای عاشقی را٬ من گمان می بردم عشق و عاشقی حرمتی دارد به اندازه دریا و بلندای تک ستاره اسمان خدا...

باور کن گمان می بردم در ایین من حرف و حدیث عاشقی این گونه معنا شده است....این گونه که حدیث عشق من حدیث جنون است... حکایت دیوانگی است....

اری حکایت عاشقی در من می هزار ساله است٬ بی پرده بگویمت من عاشقی را لمس کرده ام... من هزاران بار مرده ام تا شاید باور کنن این قوم دیر باور که در مرام عاشقی دل به دریای جنون باید زد٬ اری دریای جنون...

چه بگویمت... این همه سال گفتم و تو ندانستی این حال غریب مرا... پس بخوان تا بدانی...

چه گذشت بر این حکایت بی باوری تو... اری باور کن من مانده ام و هزاران حرف نگفته به تو

باور کن من مانده ام و هزاران حرف نگفته به تو

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم شهریور 1386ساعت 11:48  توسط دکتر علیرضا امینی |