تبليغاتX
به نام نامی او - باور کن نمی دانی
این همه نامه نوشتم تا شاید بیایی و بدانی چه گذشت بر حال غریبم اما نیامدی ... اصلا بیا باور کنیم که می ایی‌‌‌‌ باور کنیم که تو خواهی امد... اما چه فایده مگر نبودی در کنار من؟ مگر پیشترها ساده رها نکردی مرا؟ مگر هرچه گفتم غیر از چند کلام ساده نبود؟ ولی تو نشنیدی و نشناختی مرا... پس چه فرقی دارد باشی یا نباشی؟!

یادت می اید٬یادت می اید؟ در کنار هم بودیم اما جدا از هم بودیم... تو چه می دانی٬ چه می دانستی حال و هوای عاشقی مرا

در کنارم بودی اما نشناختی مرا... اری در کنار من بودی و نشناختی مرا

چگونه بگویمت که بخوان نامه های مرا... چگونه بگویمت که بدان حرف دلتنگی ها را... چگونه بگویمت٬ که نمی دانی رنگ خیال مرا٬ نمی دانی رنگ باور مرا...

نمی دانی چه سخت است که عشقت را بخواهی تفسیر کنی

سالها پیش در کنارت تمام رویاهایم را ارام در گوش تو زمزمه کردم تا شاید بشنوی حرف و حدیث مرا٬ تا شاید بدانی که این دل وامانده بی قرار چگونه بی قرار تو شد... تا شاید بشنوی که چگونه اسمان عمرم با بودن تو افتابی است

با انکه خوب می دانستی با رفتنت اسمان چشمم تا ابد بارانی است٬ رفتی٬ رفتی و نماندی

باشد با انکه در این سالها ندانستی چه بودم و چه کردم٬ نداسنتی حال و هوای مرا٬ با این همه باز بودنت مفهوم تازه ای داشت بر این طعم تلخ امروزی

من از اول می دونستم                     که واسم موندنی نیستی

تو نگو اشتباه می کردم                    تو خودت خوب می دونی واسه من موندنی نیستی

شاید فرصتی نباشه تا بازم تو را ببینم

تا بگم برات چی بودم قصه های نو بچینم

 تو که بودی در کنارم ندونستی درد منو

نتونستی که بخونی این همه حرف نگامو

 چی بگم از چی بخونم وقتی حتی نمی دونی رنگ دست نوشته هامو

 واسه حرمت علاقه یه سبد ترانه داشتم

واسه حرفهای نگفته ام یه بغل قصیده داشتم

تو نخوندی تا ببینی حرف من حرف ستاره است

حرف اسمون ابی اون ستاره است

تو که نشناختی نگامو واسه چی باید می موندی؟!

من تو رو زمزه کردم٬ تو چرا باید می موندی؟!

ستاره دلش می گیره اگه اسمون نفهمه این همه تلاش تورو٬ اگه اسمون نفهمه

تو نفهمیدی نگامو    تو ندونستی چی بودم     با تو بودم ندیدی     این همه شعر که سرودم

قصمون خیلی عجیبه مثل قصه کتاباست مثل پروانه ی قصه   مثل شمع تو کتاباست   پروانه دورش می چرخه تا بسوزه و بمیره    اما اصلا نمی دونست شمع چرا اتیش می گیره      ذره ذره اب شد و رفت   ولی هیچ کس نمی دونست    سوختنش واسه چی بود     اب شدنش پای کی بود...... قصه ما قصه عجیب غریبی بود. ادما همدیگرو نمی شناسن٬ دلیلی ساده می ارن واسه با هم بودن... عادت... تو خوب می دانی عادت با هم بودن را وقتی که هیچی نمی دانی...

تو نمی دانی باور کن تو نمی دانی مرا و نشناختی مرا

    که تو هیچ نمی دانی از من٬ باور کن نمی دانی.... 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم مرداد 1386ساعت 22:12  توسط دکتر علیرضا امینی |