![]() |
![]() |
|
|
به نام آنکه باورش دارم که می داند حال مرا
عجیب است، باور کن عجیب است، این همه نامه و این همه انتظار، با این همه باز هم نمی دانم که می آیی یا نه
گه گداری آدمها چنان سردرگم حادثه می شوند که یادشان می رود کسی پشت پرده ی عشق، همین نزدیکیها نشسته است، یادشان می رود که شاید همین نزدیکیها، عشق برای کسی تمام دنیایش شده است.
آری یادشان می رود هر چه نگاه عاشق را، یادشان می رود حدیث باد و باران را نمی خواهم، بی گمان نمی خواهم از گل سرخ برایم تاجی از خوشبختی بسازی، نمی خواهم، بی گمان نمی خواهم برایم اشک عاشقی بدرقه کنی
نمی خواهم حدیثم را بی وقفه تکرار کنی، نمی خواهم، بی گمان نمی خواهم
برای من خواستن تعریف دیگری است،
خواستن در نزد من تعبیر دیگری دارد تعریفی از سرخی خون که در پیاله ی عشق و عاشق به جان معشوق می رود
بی گمان، آری بی گمان تمام آدمها حدیث عشق را شنیده اند و چه زیبا گه گاهی صدایی می زند عاشقی را، و چه افسوس که چه زود از یاد می برند حرف و حدیث دیوانگی را،
چه روزگاری شده است، چه روزگار عجیبی، روزگار فراموشی که صداقت عشق پشت دیوار من بودن معشوق گم می شود و معشوق بی غصه ی عشق عاشقی را معنا می کند
آری روزگار غریبی است روزگار ما و تو چه می دانی از این همه بی قراری ............................................................................................................................... |
|
+ نوشته شده در
شنبه هفدهم اسفند 1387ساعت 10:42 توسط دکتر علیرضا امینی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
| نوشته های پیشین |
|
مهر 1388 اسفند 1387 دی 1387 شهریور 1387 اسفند 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 |
| پیوندها |
|
سعید پور محمودی ورود ممنوع یک سبد ترانه ( سارا فراهانی ) ...حدیثی که اش نمی خوانی بر دیگر |
|
RSS
|