تبليغاتX
به نام نامی او

به نام آنکه می داند حال و هوای مرا

می دانم که دگر قصه ها تکرار نمی شود.

 عزیز من ! من کی رهـا خواهم شد ؟! من کی او را از یاد خواهم برد ؟!

من کی فراموشی را خواهم دید ؟!

به امید فراموشی گوش به زنگ در، روزها ، آوای حرف و حدیث ستاره را برای همه بازگو می کنم.

می دانم که تمام حرف و حدیث من تکرار غم بی فردایی ست.

می دانم عزیز دل!

سال هاست خاطره ی شکسته ی یک عشق نافرجام را می کشم.

می دانم...

می دانم عزیز دل ! تمام این سالها با زورقی شکسته ، رودها را طی می کنم.

نمی دانم که چرا با او  هر روزم هزار سال شد

عزیز دلم ! می دانی من به خیال خواب بهاری خوش، خوابی طولانی را خواستم.

آری من مرگ را هم صدا می خواهم.

عزیز جانم! من خسته ام از این همه سختی...

منتظرم  تا شاید بی دغدغه ی باد ، باران راه خانه ام را پیدا کند

من منتظرم شاید او به کنارم آید.

نمی دانم! تا شاید دور از آوای ساحل ، دور از چشم باران ،مرگ به سراغم آید.

می دانی ؟ می دانی آشنای غریبم ؟ من حسرت به شنیدن صدای در منتظرم تا بیاید و سلامم را پاسخ گوید.

می دانم می آید.   

         .... می دانم می آید.

                         من منتظرم !

   صدایی شنیده می شود...

 من سلامش می کنم.

 شاید او باشد

یا شاید مرگ !

نمی دانم که چرا هر روزم هزار سال شده است!!  

+ نوشته شده در  جمعه سوم اسفند 1386ساعت 9:8  توسط دکتر علیرضا امینی |