تبليغاتX
به نام نامی او

نمی دانم نامه هایم را خواندی یا نه ؟! اصلا به دستت رسید یا نه ؟!

با این همه گمان نمی کنم که فرقی بکند. که تو ببینی یا بخوانی... اصلا در باورم نیست که حتی اگر خطی را ببینی حتی برای گذر هم که شده آن را بخوانی !

آری در باورم نیست که نوشته هایم را حتی سرسری هم نگاهی بکنی .

باور کن آنقدر نامه ی نوشته شده دارم که به دستت نرسیده است که نمی دانی ! هر چند گاه ورقی می زنم و با آن هزاران خاطره را زنده می کنم.

راسی به تو می گویم به هیچ کس نگو! چند گاهیست چنان گیج  و سردرگمم که نمی دانم نشانی ام کجاست! و نمی دانم که چه کرده ام و چه نوشته ام .

یادم نمانده است که نشانی تو پای آن پرچین های سبز یا پای آن رود قشنگ...

راستی یادت می آید ؟ تو به من گفتی می آیی!

منتظر بمان می آیم . من هنوز چشم به در ، دست به دعا منتظرم ! تا شاید خبری، پیغامی از تو رسد.

عزیز ترین حادثه ی زندگی چشمانم دیگر سو ندارد و زبانم قدرت تکلم ... با این همه تا جان در بدن هست ، برایت می نویسم . شاید روزی ، زمانی ، نگاهی بر این حال غریب اندازی و بخوانی درد دل نگفته ام را !

می دانی ؟! از زمانی که تو را دیده ام می نویسم . می دانی ؟! آری سبز می نویسم تا با یادت ، قلبم سبز بماند.

حال و روز غریبی ست بی کسی ! نمی دانم چگونه برایت شرح دهم این همه بی قراری ام را . چگونه بگویم مفهوم عاشقی را ؟! چگونه بگویم تنهایم ؟! خسته ام ! بریده ام !...

دلتنگم ...

به خدا دلتنگم

+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم تیر 1386ساعت 18:38  توسط دکتر علیرضا امینی | 
 

می دانم برای غربت من گریه می کنی ...

عزیز دلم ! من قصه ی هزاران سال بی کسی را نوشته ام. بگذار من فریاد فراموشی باشم ... بگذار بدانند که من حرف از دوری او می زنم.

 

ماه و صحرا و ســـتاره،نقـــره بـارون پرنده                    اگه مهتابی نباشه ، پای چشمه کی می خنده ؟

اگه دست مهربون شاخه های گل نباشه                    دیگه بارون به تمنای زمین دل نمی بنده !

چقدر کم داره چشمه اگه بارونی نباشه                     اگه پای چشمه این بیدای مجنون نباشه !

بید محنون هم که باشه به چه دردی می خوره ؟         اگه یه پرنده رو شاخه ها مهمون نباشه

یه نفس پرنده شو، قناری ها رو پر بده                       از بهاری که قرار برسه خبر بده

بگو از رفتن و موندن چه خبر؟                                   بگو از تو ، بگو از من  چه خبر؟!

 

یادت می آید که گفتم خسته ام؟ بریده؟! دلتنگم؟ به خدا دلتنگم!!!

پس کی می آیی تا زمزمه ات کنم ؟! تا در مسیر باد بخوانم قصه های تنهایی ام را ؟

رویای کودکی من ، آرزوی جوانی ، پیر شدم ! پیر شدم و نیامدی !

پیش تر رویای سپید در آرزویم بود

پیش ترها رد پای سپیدی در موهایم نبود !  

اما امروز  تیرگی رخت بسته و سپیدی را به مهمانی دعوت کرده است.

چه کسی باور می کند  این گونه شکستنم را ؟ در باور چه کسی می گنجد این گونه حقارتم ؟

بیا و نگذار این گونه غربت نشین خلوت آرزو شوم.

پیش تر گمان می کردم عشق افسانه است . لیلی و مجنون بهانه است . شیرین و فرهاد قصه های کودکانه است اما حال ... نمی دانم قصه ی من به دست چه کسی نوشته خواهد شد !

در کدام کتاب خواهند خواند این گونه بی قراری ام را ...؟

خدایا تو که می دانی چه شده است. تو دیگر چرا ؟! تو چرا قصه هایم را به گوشش نمی رسانی ؟!

امشب می خواهم حرف های نا گفته ام را بگویم . آری حرف های ناگفته ام.

باز که می گویی بس است ! پس من به گه گویم که خزان هزاران عشق را گریسته ام ؟

هزاران بار در غم ، افسوس گریسته ام .

من هزاران بار مرده ام.

خدایا! شما که می دانید من چه می گویم!

شما که می دانید دل سپرده ام . شما که می دانید عاشقم.

چرا نمی گذارید ناله کنم ؟

چرا نمی گذارید فریاد زنم؟

چرا نمی گذارید بروم؟

چه فرقی دارد ماندن یا نماندنم ؟ اصلا برای او من نیستم !

او دل در هوای باد سپرده است . او سر بز شانه ی باد خواب ستاره و شهاب می بیند. او دست در دست باد در سبزی زندگی قدم می زند.

 چه می گویی؟ چگونه باشم ؟ چگونه عشقش را فراموش کنم ؟ چگونه فریاد نزنم؟

... دل سوخته ام . دل خسته ام . دل داده ام. دل را چه کنم ؟

چه می گویید؟ می دانم که نیست ! می دانم که یار نشد. می دانم که با ما هم صدا نخواهد شد.

اما همین کافیست که من دوستش دارم .

اما همین کافیست که من زمزمه هی عارفانه اش را می شنوم.

+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم تیر 1386ساعت 15:53  توسط دکتر علیرضا امینی | 
 

... من همیشه بر این باور بودم که شاید بودن تمام رویای آدمی را بتوان عشق رنگ قشنگی زند.

چه خواهد شد اگر باور آدمی رقم زند هر چه حرف و حدیث امروزیست.

چه گذشت بر این باور ؟ نمی دانم چه خیالی ! چه خیال باطلی ... چه گذشت بر این باور ؟ نمی دانم ! که در وادی عشق تو دنبال عاشق می گشتی که در دشت عشق به دنبال همراهی می گشتی . دگر چگونه فریاد زنم که شوق دیدن تو مرا با خود می کشد ؟ چگونه عشق را در پس پرده ی خیال سال ها نگه دارم ؟!

من شاهد بودم چگونه مجنون پروای باد ، باران ، به هوای لیلی می دوید.

من شاهد بودم . من باور کرم که مجنون با لیلا ، هزاران نقش میزند خاطره را ...

...من اگر در پس پرده ی جنون ، عشق را بیابم باور کنید بی گمان ، مجنون خواهم شد

+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم تیر 1386ساعت 15:47  توسط دکتر علیرضا امینی |